بازگشت
دارم برمی گردم. داخل ترانزیت فرودگاه نشسته ام. چقدر زود گذشت. یک بوم و دو هوا شده ام. هم دلم اینجاست و هم آنجا. پسری تنگ در آغوشمگرفت، دلش تنگ می شود. همه دلتنگ می شویم.
مراسم چهلم را ساده و خودمانی برگزار کردیم. با این اوضاع و احوال حتی سالن را کنسل کردیم. مهمان هم دعوت نکردیم. ترسیدیم برای مردم اتفاقی جبران ناپذیر بیفتد.
از صبح بغض کردم. مدام روز آخر جلوی چشمانم بود. خواهری زنگ زد ۶ و ربع صبح بود. گفت: مامان نفس ندارد. یک آن احساس کردم نابود شدم، با وجود اینکه انتظارش را هر لحظه داشتیم. همسر جان طفلک از اضطراب می لرزید. وقتی رسیدیم اورژانس تایید کرده بود که تمام شده. همسر جان چند بار پرسید: واقعا تمام شده ؟ چی شده؟ درست بگو.
همه زار زدیم. همه آن روز جلوی چشمم بود. گریه کردم. چقدر دلم تنگ شده. سر مزار با خواهری همدیگر را بغل کردیم و گریستیم هر دو خیلی دلتنگیم. شاید من هم، هم اندازه او نمی دانم. ناهار داخل خانه خوردیم. پسری وقتی آمد بغض کرد. آدم نمیفهمد این بچه چقدر پر احساس است. مردی شده، اما هنوز دلش کوچک است.
شب را ماندم. مامان ناراحت شد. همیشه ناراحت میشود جای دیگر بروم یا بمانم. می خواهد همیشه ور دل خودش باشم. صبح فسقلی خوشحال بود آنجا بودم. می گفت: اون گوشه چکار می کنی؟ خوابیدی؟ قربانش بشوم شده چشم و چراغ مان. انگار نیرویی تازه آورده به زندگی همه.
باز پرواز تاخیر دارد انگار. آرزو به دل ماندیم یک دفعه دقیق و سر وقت پرواز کند. همسر جان منتظر است. خوب است مسیر فرودگاه تا خانه کم است.
سوار هواپیما شدیم. جالب است، من را بیزینس کلاس نشاندند.
تا الان ۴۰ دقیقه تاخیر، چقدر هم هوا سرد است.
وقتی رسیدیم خانه ساعت ۷ شده بود. خسته شدم واقعا. همسر جان خیلی دلتنگ بود. با شوخی گفتم خوب است گاهی بروم قدرم را بدانی. خانه تمیز و مرتب بود. ولی سرد است.