بازگشت

دارم برمی گردم. داخل ترانزیت فرودگاه نشسته ام. چقدر زود گذشت. یک بوم و دو هوا شده ام. هم دلم اینجاست و هم آنجا. پسری تنگ در آغوشم‌گرفت، دلش تنگ می شود. همه دلتنگ می شویم.
مراسم چهلم را ساده و خودمانی برگزار کردیم. با این اوضاع و احوال حتی سالن را کنسل کردیم. مهمان هم دعوت نکردیم. ترسیدیم برای مردم اتفاقی جبران ناپذیر بیفتد.
از صبح بغض کردم. مدام روز آخر جلوی چشمانم بود. خواهری زنگ زد ۶ و ربع صبح بود. گفت: مامان نفس ندارد. یک آن احساس کردم نابود شدم، با وجود اینکه انتظارش را هر لحظه داشتیم. همسر جان طفلک از اضطراب می لرزید. وقتی رسیدیم اورژانس تایید کرده بود که تمام شده. همسر جان چند بار پرسید: واقعا تمام شده ؟ چی شده؟ درست بگو.
همه زار زدیم. همه آن روز جلوی چشمم بود. گریه کردم. چقدر دلم تنگ شده. سر مزار با خواهری همدیگر را بغل کردیم و گریستیم هر دو خیلی دلتنگیم. شاید من هم، هم اندازه او نمی دانم. ناهار داخل خانه خوردیم. پسری وقتی آمد بغض کرد. آدم نمیفهمد این بچه چقدر پر احساس است. ‌مردی شده، اما هنوز دلش کوچک است.
شب را ماندم. مامان ناراحت شد. همیشه ناراحت میشود جای دیگر بروم یا بمانم. می خواهد همیشه ور دل خودش باشم. صبح فسقلی خوشحال بود آنجا بودم. می گفت: اون گوشه چکار می کنی؟ خوابیدی؟ قربانش بشوم شده چشم و چراغ مان. انگار نیرویی تازه آورده به زندگی همه.
باز پرواز تاخیر دارد انگار. آرزو به دل ماندیم یک دفعه دقیق و سر وقت پرواز کند. همسر جان منتظر است. خوب است مسیر فرودگاه تا خانه کم است.
سوار هواپیما شدیم. جالب است، من را بیزینس کلاس نشاندند.
تا الان ۴۰ دقیقه تاخیر، چقدر هم هوا سرد است.
وقتی رسیدیم خانه ساعت ۷ شده بود. خسته شدم واقعا. همسر جان خیلی دلتنگ بود. با شوخی گفتم خوب است گاهی بروم قدرم را بدانی. خانه تمیز و مرتب بود. ولی سرد است.

اولین روز مسافرت

صبح تا ۹ خوابیدم. البته پسری هم خواب بود. دیگر بیدارش کردم. مامان جانم زنگ زد برای صبحانه. چه بد است آدم یک بوم دو هوا بشود. دلم پیش همسر جان است اما خوشحالم که اینجا هستم. رفتم خانه عمه جان. خواهری و عمه خانم می گفتند چقدر جایت معلوم است. طفلکها انگار من چه می کردم. اما خوب احساس کردم نقطه اتکای خوبی بوده ام حتما که اینقدر دلتنگ شده اند. می دانم بد موقعی بود رفتنم. با این حال عزادار همه و اوضاع مملکتی. نمی دانم دیگر! به هر حال ما هم از جایی باید شروع می کردیم.
فردا مراسم چهلم است. از صبح میرم منزل خواهری که کمک دست باشم.
امشب به خواهرکم زنگ زدم. صدایم را که شنید بغض کرد. طفلک بچه چقدر نگران می شود. التماس می کرد نکند خود را به خطر بیندازید. گفتیم به هر کس می شناسی خبر بده که خوبیم. دو دقیقه بیشتر هم نمیشد حرف بزنیم. ارتباط قطع می شود. عجب اوضاع مزخرفی!

یک هفته بعد

دارم با هواپیما به تهران می روم. جمعه چهلم عمه عزیزم هست و نمیتوانستم نروم. دلم طاقت نمی آورد که نباشم. چقدر دلتنگش هستم. یاد تعریفهای اطرافیان افتادم که چقدر شبیه عمه جان هستم.
یک هفته ای می شود که ننوشته ام. هم خستگی و هم سردردهای دوسه روزه طاقتم را طاق کرده و وقتی برای نوشتن نمیگذاشت.
در این یک هفته چه اتفاقاتی که نیفتاده! یک هفته ای میشود که اینترنت قطع شده، پیامک هم قطع شده، تازه بعضی شبها تلفنها هم قطع می‌شدند. دلم نمیخواست چیزی از سیاست بنویسم، اما مجبورم چیزهایی را توضیح دهم، چون مرتبط با روزمرگیست.
از آنجاییکه اعتراضات خیلی شدت گرفت و دولت هم هیچ کار برای بهبود اقتصادی مردم نمیتواند انجام دهد، شهرها تقریبا تعطیل هستند. مغازه ها و فروشگاهها کار نمی کنند و عملا فقط کاسبان مواد غذایی باز هستند. آن هم، خوب نمیشود که مردم‌گرسنه بمانند.
امروز برای خرید یک دستگاه اسپیلیت با جایی صحبت کردیم. می گفت به ریال نمیتوانم قیمت بدهم، اصلا فروشگاه باز نیست. اما قیمت به ارز درهم معلوم است. خوب نمیشود که! الان درهم حدود چهل هزار تومان است. یعنی قیمت سر به فلک می کشد.
خلاصه نمیدانم‌چه می شود. هیچ‌کس نمیداند. حتی همین پرواز هم که انجام شد معجزه است. چند روز پیش فرودگاه اصلا تعطیل بود.
اما خوب ما خانه را چیدیم. تقریبا همه چیز جا افتاده. به جز تلویزیون‌که تا دیشب خوب بود اما یک دفعه سیگنال قطع شده. نمیدانم چه اشکالی پیش آمده.
اما خودم‌حال خوبی ندارم. درد شدید دارم که اینقدر مسکن‌خورده ام‌که فکر کنم کبدم منفجر می شود.
به همسر جان می گفتم که فکرش را بکن، من اصولا همه عمرم دارم درد می کشم. حالا یا سر درد است یا دل درد یا معده درد. یعنی یک روز خوش ندارم برای خودم.
از بس مسکن‌خورده ام چشمانم خمار شده. دلم‌چای می خواهد. یک‌چای گرم قند پهلو!
راستی یادم رفت بگویم. بالاخره ساخت و‌ساز آغاز شد. دیروز گود برداری ساختمان شروع شد. برای ساختن تیرچه هم سفارش دادیم. باید میل گردها بیایند که انگار به خاطر اعتصابات خبری نیست. خدا به خیر کند.

روز آخر همایش

امروز روز ارائه بود. همه باید در مورد بازدید میدانی دیروز گزارشی داده، راه‌حلهایی برای مشکلات پیشنهاد می دادند. فکر می کنم ششمین‌گروه بودیم که باید ارائه‌میدادیم. من اولین ارائه دهنده گروه بودم.یک عروسک انگشتی کوچک و کیف با پارچه سنتی از منتور عزیز گرفتم. شالم را تقریبا به سبک محلی بستم. بعد از اعلام محل بازدید گفتم که از الان من جیما هستم. کوچکترین دختر خانواده ای با پدری فرهیخته، مادری همراه، خواهرانی مبارز و برادرانی پشتیبان.... وادامه دادم در مورد لاک پشتها، در مورد مبارزات خواهرانم، و سپس در این مورد که الان ما تا حد زیادی پیروز شده ایم تا آنجا که من ( جیما ) می خواهم در انتخابات آینده شورای روستایی شرکت کنم و برای منصب دهیاری بجنگم. بعد هم گفتم الان شقایق هستم که بسیار خوشوقتم‌که با این خانواده آشنا شده ام و امیدوارم بتوانیم کارهای مثبتی در جهت بهبود حال زنان روستایی انجام دهیم و کاش که مسوولین هم با ما همکاری کنند.
فکر کنم ارائه جالبی بود چون همه سراپا گوش بودند و‌ صحبت نمی کردند. بعد همسر جان گزارشی در مورد ساخت و دیوار کشی در محدوده سایت تخمگذاری لاک پشتها داد که متاسفانه با استفاده از حریم ۶۰ متر ساحل و بی توجه به حریم ۱۵۰ متر منابع طبیعی نفراتی قصد ساخت و ساز دارند و اینکه سعی خواهد کرد با مسوولین از در حقوقی دربیاید و‌مانع ساخت شود.
در آخر هم دوست عزیز فعالمان جمع بندی از مشکلات روستا بویژه زنان ارائه داد. در کل خیلی خوب بود. دوستم گفت خیلی عالی بود. بعدتر همسر جان گفت که باور نکردنی هستم و چه قابلیتهایی داشتم که تا به حال رو‌نکردم. و البته نمیدانم صدایم بلند بود یا در دلم‌گفتم که وقتی در جاهایی اجازه پرواز نمیدهی خوب معلوم است قابلیتها را هم‌نمیبینی!!!!!
خلاصه اینکه به خودم افتخار کردم. ناهار خوردیم و عملا برنامه تمام شد

قصه زنان مبارز شیب دراز

بعد از سایت لاک پشتها به اسکله رفتیم. جایی که دو تن از پیشروترین زنان روستا مغازه کوچکی دارند و نان تُمُشی و تنقلات می فروشند. خانمی که منتور گروه ما بودند سالها پیش به کنار این عزیزان آمدند و آنها را برای مبارزاتشان یاری کردند. مبارزه برای لاک پشتها، مبارزه برای کسب و کار، مبارزه برای آزادی زنان از قید رسومات سخت روستایی و قومیتی.
حتی برای تحصیل چه سختیها کشیده اند. ‌رسم‌نبوده که دختران بیشتر از ابتدایی درس بخوانند. خواهر بزرگ خانواده اما می خواهد به کلاس بالاتر برود. پدری فرهیخته و شجاع به همراه مادری که مشوق دخترانش هست، هر زخمی را از سوی همسایگان خود می پذیرند تا دخترک به مدرسه راهنمایی در روستای دیگر برود. هر حرفی و توهینی که فکرش را کنید شنیدند. اما ادامه دادند تا جایی که، دیگر دختران روستا نیز همراه شدند.
برادر پیشنهاد می دهد برای گردشگران غذایی درست کنند. باز حرفها و توهینها! اما گوشها را بسته اند که نشنوند و ادامه دهند. باز دیگر خانواده ها جرات همراهی پیدا کردند. برای توسعه و فروش صنایع دستی، برای تبلیغات سایت لاک پشتها، حتی برای راهنمایی یا صحبت با گردشگرها، هر چیز کوچکی که شاید برای زندگی شهری پیش پا افتاده باشد برای دختران روستا یک معضل بزرگ است.
و اما خواهران فتاحی پیشرو در هر زمینه ای، برای پیشرفت خود، دیگر زنان و روستا، با شجاعت بسیار می جنگند.
متاسفانه هنوز هم آزارها ادامه دارد. دهیاری مبلغ بودجه دفتر صنایع دستی را تصاحب کرده و دفتر دهیاری را به ساختمان متعلق به زنان منتقل کرده است.
به خانه و اقامتگاه توریستی دخترها هم رفتیم. با هم صحبت کردیم. به آنها اطمینان دادیم تا جایی که از دستمان بر بیاید کمک می کنیم. کاش مسوولین همکاری کنند.

داستان شگفت انگیز لاک‌پشتها

امروز یک بازدید میدانی داشتیم. قرار شد به همراه دوست عزیزم که منتور گروه هست و همسر جان و یکی دیگر از دوستان که بسیار فعال، در زمینه محیط زیست تالابها به ویژه تالاب خشکیده و از دست رفته پریشان کار میکند، به محل تخمگذاری لاک پشتهای پوزه عقابی برویم. روستایی زیبا در کنار دریا.
به قسمتی از ساحل رفتیم‌که حدود یک ماه دیگر مامان لاک پشتها برای تخمگذاری می آیند. کفشهایمان را در آوردیم و در ساحل شنی حدود یک ساعتی قدم زدیم. سگ کوچکی دنبال ما آمده بود و ساحل را بو‌ می کرد و دنبال تخم لاک پشت می گشت. خیلی رویایی بود. دریا کمی خروشان، آب تا زیر پای ما می آمد و به دریا برمی گشت. در اینجا در واقع ما آبهای دریای عمان را می بینیم. روستایی با شیب بلند و بسیار زاویه دار از دریا که بهترین مکان برای تخمگذاریست چون آب از یک نقطه ای دیگر بالا نمی آید تا رطوبت به تخم لاک پشتها برسد و اینجوری تخمها در امان خواهند بود.
مسئله جالب توجه این است که تا حدود ۲۰ سال پیش مردم‌ بچه لاک پشتها را ندیده بودند. چون تخمها را برمی داشتند، آبپز می کردند و می خوردند. حدود ۲۰ سال پیش یکی از فعالان‌محیط زیست، آقای دکتر بیژن دره شوری، به جزیره می آید که در مورد لاک پشتها تحقیق کند، تصادفا دو راننده را میبیند که به‌کنار سایت کنونی لاک پشتها آمده و دٓم از خوردن نیمرو برای شام می زنند. دکتر کنجکاو شده، پرس و جو می کند و متوجه می شود ای دل غافل! روستاییان خبر ندارند با گنجینه در حال انقراض دریا دارند چکار می کنند! خلاصه که برای این‌دو نفر توضیح مفصلی می دهد و از آنها خواهش می کند که به جای خوردن تخم لاک پشت همراه دکتر بشوند و از زندگی لاک پشتها حفاظت کنند. این دو عزیز هم سفیر دکتر شده و مردم را جمع می کنند و صحبتها و خواهشها، تا جایی که زنان و در اصل مادران روستا با دیدن فیلم بچه لاک پشتها، دلشان به رحم آمده و عِرق مادرانه شان آنها را می دارد خانواده را از خوردن تخم لاک پشت منع کنند. مردم روستا هم بعد از آموزش یک سایت فنس کشی شده برای تخم لاک پشتها می سازند و در فصل تخمگذاری، تخمها را به این سایت منتقل می کنند و مراقب هستند تا بچه ها از تخم بیرون بیاند و راهی دریا شوند. آنقدر بودن در آن محل، زیبا و هیجان انگیز بود که انگار من هم از خانواده لاک پشتها هستم . راستی می دانید، این لاک پشتها تا جزایر اندونزی میروند و بر می گردند. در طول راه بزرگ می شوند. و باز سالها بعد برای تخمگذاری به اینجا برمی گردند. البته سایتهای تخمگذاری دیگری هم در طول دریای عمان و خلیج فارس وجود دارند. اما روستای زیبای شیب دراز یکی مهمترین سایتهای پرورش تخم لاک پشت است که به صورت خودجوش، روستاییان از این گنجینه جهانی مراقبت و حفاظت می کنند.
جالب بود . بعد از پیاده روی بین تمامی انگشتان پایم پر از شن شده بود. اما شب دلم‌نیامد پایم را بشویم فقط شنها را تکاندم. انگار اثر آب دریا روی پاهایم برایم امید بخش بود.

ادامه سخنرانیهای روز دوم همایش

این را یادم رفت بگویم که ابتدای جلسه رییس گردشگری صحبتهای کوتاهی کرد و تشکر کرد و بعد جلسه را ترک کرد. اصلا هم انگار نه انگار که ما را دیده.
بعد از ناهار معاون گردشگری منطقه آزاد سخنرانی مفصلی کرد. اینقدر زیبا صحبت کرد که همگی گفتیم به به چه خوب کارهای جزیره به خوبی دیگر پیش می رود. تا اینکه در زمان پرسش و پاسخ یکی از منتورها که خانمی بسیار باسواد و دلسوز هستند و من خوشحال هستم که با ایشان دوست شدم، در مورد کمکهای گروهشان در یکی از روستاها برای آموزش نگهداری لاک پشتها صحبت کردند و دست یاری بیشتر دراز کردند. آقای معاون پاسخی دادند که همگی جا خوردیم و پروژه ای اینقدر مهم و پرکار، که فقط دلسوزان طبیعت می توانند انجام دهند را پیش پا افتاده و بدرد نخور خواندند. اینقدر این مسئله برای همه سنگین آمد که دیگر کسی صحبتی نکرد. انگار همان لحظه فهمیدیم که باز هم از اینها آبی گرم نمیشود.
اما قابل توجه است که بگویم خانم رییس گردشگری بعد پایان جلسه چنان سلام و احوال پرسی غرایی با ما کرد که جا خوردیم.
خلاصه اینکه جلسه بسیار زیبا، پر از نکته های مثبت و عالی برگزار شد. ما که لذت بردیم.

سخنرانیها در روز دوم همایش

ابتدا نماینده یونسکو‌در ایران سخنرانی کردند و از اهداف سازمان برایمان گفتند. اما یک‌موضوع همیشه ذهن من را درگیر می کند. عملکرد سازمانهای بین المللی همیشه ضعیف است. مثلا همین یونسکو‌، درست که سعی دارد از نظر علمی و فرهنگی به کشورها کمک کند اما پیگیری امتداد کار را بر عهده نمیگیرد. مثلا یک ساختمان باستانی یا یک قرارداد فرهنگی وقتی در کشوری ثبت می شود، طبیعتا آن کشور باید در حذف و نگهداری و اجرای مفاد آن کوشش کند. من ندیده و نشنیده ام که یونسکو‌ هیچ‌گاه پیگیر این اتفاق باشد. بقول همین آقای نماینده سازمانهای بین المللی فقط ابراز نگرانی می کنند. سخنران بعد آقای دکتر باستان شناس بسیار ورزیده و با اطلاعات، مسایل جالبی را از جزیره مطرح کردند. از نامگذاری جزیره از زمان هخامنشیان تا اجسام بدست آمده باستانی که همگی نمایانگر تجارت بزرگ جزیره با اقصی نقاط دنیا بودند. برایم جالب توجه بود که زمانی جزیره کوچک هرمز چه نقش بسیار بزرگی در منطقه ایفا کرده که کاخ سلطنت ملوک هرمز را پذیرا بوده است.
و البته بعد از پایان هر سخنرانی دقایقی به پرسش و پاسخ می گذشت.
سخنران سوم آقای دکتر انسان شناسی بودندکه بسیار مسلط و باسواد و عالی صحبت می کردند. اما نظریات ایشان خیلی به مذاق اکثریت جمع خوش نیامد. همینطور برای من. به قول معروف نظریات چپی داشتند که این نظریات و طرفداریهای از کشورهای چپی طرفداران بسیار کمی در مملکت آسیب دیده ما دارد.
نکته جالبی که در این بین مطرح میشد علاقه افراطی مردم ایران به غرب بود. به نظر اکثر حاضرین این علاقه بیمارگونه بود، اما من یک مسئله را مطرح کردم از تجربیات شخصی خودم و اینکه من با آسیاییها زندگی کرده ام و همسر خواهرم از آسیای جنوب شرقی است و این عدم علاقه به شرق دور ناشی از عدم تطابق فرهنگی با این‌کشورهاست. در صورتیکه با غرب تعاملات چند هزار ساله داریم.

روز دوم همایش
صبح زود بیدار شدیم. قرار است صبحانه را با بچه های همایش بخوریم. رفتیم اقامتگاه. صبحانه خوشمزه و باصفا بود. دهیار هم آمد. این چند روزه ندیده بودیمش. کمی گپ زدیم. گفت بعد از ظهر به جمع ما اضافه می شود. سوار ون شدیم با جمعی از دوستان به سمت شهر آمدیم. اداره روابط عمومی و رسانه منطقه آزاد.
اناق جلسه جالب بود. یک میز U شکل در وسط و دو میز دیگر در دوطرف این میز. انگار نوشته باشند IUI. جلوی هر دو صندلی یک‌میکروفون بود که نمیدانم چرا وسط جلسه خراب شدند. همه نشستیم. برای پذیرایی آبمیوه، کیک، چای و نسکافه و آب در نظر گرفته بودند. حالا در مورد سخنرانیها بعدا می نویسم. جالب بود. سخنرانان نقطه نظرات خاصی داشتند. در مورد پیشینه جزیره و چگونگی پیشبرد طرحهای توسعه صحبت کردند. به نظرم صحبتها در حد حرف بسیار عالی بودند اما اینکه دست یاری هم از سوی نهادهای دولتی دراز شود نمی توان مطمئن بود. خلاصه که جوانها چه طرحهایی در سر دارند اما ۹۰ درصد آنها یا مسکوت می مانند یا اصولا پیگیری نمیشوند.
ناهار هم‌همانجا خوردیم. جوجه کباب سفارش داده بودند. بعد از ناهار هم باز سخنرانی داشتیم.
در آخر قرار شد یک‌بازی شبکه سازی کنیم. جالب بود. انگار که کنفرانس کشورهای اسلامی هست و ایران طرح صلحی نوشته و ارائه داده، حالا ما در گروههای سه یا چهار نفری به عنوان نماینده هر یک از کشورها باید بیانیه موافق یا مخالف میدادیم.
من با دوتا از بچه های بسیار باهوش و باسواد هم‌گروه شدم . یکی از سرعین دیگری از چابهار. به عنوان نماینده کشور اردن و طبیعتا مخالف با طرح ایران. ما بقدری طرح مخالف تندی دادیم که می خندیدیم که بازداشت می شویم .
دیر وقت به سمت اقامتگاه برگشتیم. نوازنده عود آمد، اسمش را نفهمیدم. اما ما کنار رییس ژئوپارک و مدیر پروژه اتوبان اصلی جنوبی جزیره و دهیار مشغول گپ زدن شدیم. بعد هم شام‌و برگشتیم خانه. واقعا خسته هستم. کمر درد گرفتم. البته بخوابم خستگیم در میرود .

اولین روز همایش
باز هم صبح سحر بیدار شدیم. بعد از صبحانه افتادم به جان اتاق خواب. کمدها چیده شد. میز آرایش هم مرتب شد.
‌دستش درد نکند آقای نصاب پرده ها را هم نصب کرد. خانه شکل گرفت. البته نصاب که چه عرض کنم آچار فرانسه! بنده خدا همه کاری بلد است. دستش درد نکند کار ما را راه میاندازد.
به اندازه همه عمرم جارو کرده ام این دو روزه. دیگر خسته و خورد، بالاخره توانستم یک دوش بگیرم. چه مزه ای دارد. خستگی آدم در میرود.
دیگر اصرار کردم‌که ناهار برویم بیرون. از نان و‌پنیر خسته شدم! یک کوچه پایین تر یک رستوران خانگی پیدا کردیم. یک اتاق جلوی خانه ساخته بود. چند تا میز و صندلی چیده و خوراک سرو می کند. البته دلم خوراک دریایی نمی خواست. زرشک پلو با مرغ خوردیم. خدایی خیلی گرسنه بودم.
آمدیم همایش. خدا کند پشیمان نشویم. الان که البته هنوز شروع نشده. ولی حالا یا خسته ام یا محیطش واقعا دلچسب نیست نمیدانم. ببینیم‌چه میشود.
اما برعکس انتظارم اوضاع خوب بود. گفتند به روی یک لنج می‌رویم. برگشتیم خانه و لباس اسپرت پوشیدیم. وقتی رفتیم نزدیک اقامتگاه همسر جان متوجه شد موبایلش نیست. اینجا بگرد آنجا بگرد، بالاخره پیدا نشد. رفتیم دیگر.
روستا خودش اسکله دارد. با قایق موتوری شش هفت نفری به سمت لنج حرکت کردیم. باد سردی میامد که نگو. منجمد شدم. آنقدر که گفتم کاش پالتو می پوشیدم. وقت جزر بود. هنوز مد شروع نشده بود و درختان حرا از دورتر دیده میشدند. انواع پرندگان دریایی و ساکن جنگل کنار آب نشسته بودند و ما را تماشا می کردند. اما بی دغدغه! انگار می دانستند کاری به کارشان نداریم. یاد خانم یا آقای مسنی افتادم که معمولا همه کوچه ها دارند که حوصله اش سر میرود دم در می نشیند آدمها و ماشینها را نگاه می کند .
خلاصه به لنج رسیدیم. ای داد بیداد! باید از یک نربان چوبی نه چندان ایمن بالا می رفتیم. من هم ترس از ارتفاع! با هزار سلام و صلوات یکی دستم را گرفت، یکی کیفم را گرفت، با هزار شوخی و خنده بالاخره سوار لنج شدیم. به دخترها گفتم:من دیگر برنمی گردم اینجا پیش ناخدا می مانم!
مقداری فینگر فودهای خوشمزه و محلی آماده شده بود. خوراکی خوردیم و گپی زدیم. بعد زمان معارفه رسید. هر کس میامد و خودش را و فعالیتهایش را معرفی می کرد. به کشورم و مردمم افتخار کردم. چه جوانان فرهیخته و با پشتکاری داریم. حیف که قدرشان را نمیدانند. یعنی از این جمع ۵۰ نفره حتما هزاران در مملکت داریم که اگر واقعا مسوولیت داشته باشند ایران آباد می شود. اما حیف که مسوولیتها محدود و با چالشهای فراوان همراه است.
اول من صحبت کردم و بعد همسر جان. جالب بود که مسنترین اعضا بودیم. بعد از معارفه چند نفر خودشان آمدند و بیشتر با ما آشنا شدند. گپ زدیم. جالب بود. بماند که چقدر سرد بود. آخر شب بود که باز با قایق موتوری باید برمی گشتیم. والبته دیگر مَد شده بود. پایین آمدن از لنج که بدتر از بالا رفتن بود. مردم و زنده شدم.
نظرم در مورد جمع عوض شد تا حدودی. به نظرم آدمهای قابلی بودند. امیدوارم که این همایش و گفتمان فقط تا حد حرف نباشد. اگر اهدافش عملی شود میتوان گفت که میشود برای جزیره، برای توسعه گردشگری و حتی برای بهبود زندگی در جزیره کاری کرد.