بقیه هفته
پنج شنبه عصر من و مادر به یک جشن دعوت شدیم. دختر خواهر دهیار حافظ ۱۵ جزء قرآن شده و دارالقرآن برای او و چند نفر دیگر جشن گرفته. در یک تالار تقریبا لب دریا و در محوطه باز بود. شیخ قرار بود بیاید سخنرانی کند. از ساعت ۴ منتظر بودیم. ساعت پنج و نیم آمد. بی انصاف نمی گوید هوا سرد است. خلاصه تا مراسمشان تمام شود و شام بیاورندساعت نه رسیدیم منزل. جمعه دهیار گفت بریم حرا. هر چه منتظر ماندیم زنگ نزد. نگو آنها هم منتظر تماس ما بودند خلاصه که جمعه ماندیم خانه و جایی نرفتیم.
شنبه باز رفتیم درگهان. یک حاجی نعیم هست مغازه ای بزرگی دارد و شکلات وقهوه و .... خارجی می فروشد. معمولا سر می زنیم. پسری هر چی دلش خواست خرید و مادر و پدر هم خرید کردند. روی هم فکر کنم ۲۵ میلیونی شد. یعنی آدم از این قیمتها دیوانه می شود. ناهار برگشتیم خانه. پدر ماهی شَعری دوست دارد. برایش خریده بودم. آن را خوردیم. واقعا خوشمزه است. درشت وگوشتی با تیغ کم. یکشنبه هم کارهای روزمره و شاممهمان دهیار رفتیم پیتزا خوردیم.
از کار پروژه بگویم که دو کامیون سنگ ریخته اند و غلطک آمده کوبیده. بعد حدود هفت کامیون خاک مخلوط را با سیمان قاطی کرده اند باز غلطک کوبیده انگار. حالا باید آب بریزند و بگذارند خشک شود. این ساختمان سازی چقدر کار دارد. البته اگر زیر سازی درست نباشد ساختمان کج می شود. مخصوصا که این منطقه تجربه ساختمان دو طبقه و زیر زمین را ندارد چه برسد به پروژه ما که در آخر حدود چهار طبقه است. دوشنبه پسری امتحان آنلاین داشت. بعد من و همسر جان رفتیم بانک. چرا این پرداختهای ساخت و ساز تمام نمی شود؟!!! واقعا ساختمان ساختن سخت است. الان هم که اینقدر گران شده که پول می بلعد. رفتیم سر پروژه. غلطک زده و آب ریخته بودند. الان باید بیشتر خشک شود تا با لیزر پستی ها و بلندیهای زمین را مشخص کنند تا صاف کنند. باید تراز شود.