بقیه هفته

پنج شنبه عصر من و مادر به یک جشن دعوت شدیم. دختر خواهر دهیار حافظ ۱۵ جزء قرآن شده و دارالقرآن برای او و چند نفر دیگر جشن گرفته. در یک تالار تقریبا لب دریا و در محوطه باز بود. شیخ قرار بود بیاید سخنرانی کند. از ساعت ۴ منتظر بودیم. ساعت پنج و نیم آمد. بی انصاف نمی گوید هوا سرد است. خلاصه تا مراسمشان تمام شود و شام بیاورندساعت نه رسیدیم منزل. جمعه دهیار گفت بریم حرا. هر چه منتظر ماندیم زنگ نزد. نگو آنها هم منتظر تماس ما بودند خلاصه که جمعه ماندیم خانه و جایی نرفتیم.
شنبه باز رفتیم درگهان. یک حاجی نعیم هست مغازه ای بزرگی دارد و شکلات و‌قهوه و .... خارجی می فروشد. معمولا سر می زنیم. پسری هر چی دلش خواست خرید و مادر و پدر هم خرید کردند. روی هم فکر کنم ۲۵ میلیونی شد. یعنی آدم از این قیمتها دیوانه می شود. ناهار برگشتیم خانه. پدر ماهی شَعری دوست دارد. برایش خریده بودم. آن را خوردیم. واقعا خوشمزه است. درشت و‌گوشتی با تیغ کم. یکشنبه هم کارهای روزمره و شام‌مهمان دهیار رفتیم پیتزا خوردیم.
از کار پروژه بگویم که دو کامیون سنگ ریخته اند و غلطک آمده کوبیده. بعد حدود هفت کامیون خاک مخلوط را با سیمان قاطی کرده اند باز غلطک کوبیده انگار. حالا باید آب بریزند و بگذارند خشک شود. این ساختمان سازی چقدر کار دارد. البته اگر زیر سازی درست نباشد ساختمان کج می شود. مخصوصا که این منطقه تجربه ساختمان دو طبقه و زیر زمین را ندارد چه برسد به پروژه ما که در آخر حدود چهار طبقه است. دوشنبه پسری امتحان آنلاین داشت. بعد من و همسر جان رفتیم بانک. چرا این پرداختهای ساخت و ساز تمام نمی شود؟!!! واقعا ساختمان ساختن سخت است. الان هم که اینقدر گران شده که پول می بلعد. رفتیم سر پروژه. غلطک زده و آب ریخته بودند. الان باید بیشتر خشک شود تا با لیزر پستی ها و بلندیهای زمین را مشخص کنند تا صاف کنند. باید تراز شود.

ورود مامان و بابا و پسری

بالاخره بعد از کلی تاخیر مامان و بابا و پسری رسیدن. چقدر دلتنگشان بودم. برای شام یک بشقاب قشنگ درست کردم، ماهی حلوای سرخ شده با دور چین. پسری خیلی خوشش آمد. شب هم روی مبل خوابید. ‌مبل تختشو هست و حسابی پهن است. هوا از صبح سرد بود. رفتیم بخاری برقی خریدیم و از صبح در اتاق روشن کردیم که هوا بگیرد. آدم از سرما می لرزید.
دیدنیهای جزیره را که دیده بودند. در نتیجه بیشتر به خرید و گاهی لب دریا می گذرد. رفتیم روستای سَلَخ. کنار دریا آلاچیق گذاشته اند و یک‌پیاده رو برای گردش دارد. رفتیم تا لب دریا. دریا در جزر است، در نتیجه پسری کلی صدف پیدا کرد. مادر و پدر زود خسته می شوند و پا درد می گیرند. ‌بمیرم برایشان، آدم‌نمی خواهد باور کند، ولی پیر شده اند دیگر. شام هم شاورمای شتر خوردیم. اینقدر همه چیز گران است که اندازه شاورما هم نصف شده. من و مادر که یک ساندویچ خوردیم و سیر شدیم. اما بقیه سیر نشدند. رفتیم یک رستوران دیگر، خدا حفظش کند پسری دوتا دیگر خورد! خدا را شکر اشتهایش خوب شده دوباره. چند وقت بود نمیتوانست درست خوراک بخورد. بعد رفتیم منزل دهیار برای دیدنی. واقعا دوستشان دارم. خیلی مهربان هستند. مخصوصا سه تا دخترها که واقعا دوست داشتنی هستند. برای صبحانه پس فردا دعوتمان کردند. چهار شنبه رفتیم بانک که حساب برای شرکت باز کنیم. بنده خدا رییس بانک خیلی محبت کرد. و کارمان را راه انداخت. بعد هم رفتیم درگهان کمی خرید کردیم.
نگفتم که در این فاصله کانکسی که خریده بودیم هم آمد سرِ زمین. همگی رفتیم و جا گذاری کردیم و جرثقیل کانکس را در جای معین گذاشت. راستش دلم می خواست کار با این جرثقیل را بلد بودم. بامزه است. زمین باید کمی گودتر شود. مهندس راه گفت انجامش میدهد. همسر جان عجله دارد همه چیز زودتر انجام شود.‌ولی خوب نمی شود دیگر. همه‌چیز به‌نوبت باید انجام شود.
خلاصه که بعد رفتیم رستوران‌خوراک دریایی خوردیم. آدم‌وقتی صورت حساب را می دهد خوراک به دلش نمی چسبد. چه اوضاعی شده. دیگر کم کم برای هر نفس هم باید پول هنگفت بدهیم.

ادامه کار پروژه

خاک برداری بالاخره تمام شد. دو تریلی میلگرد هم رسید. تخلیه چه کار سختی بود. البته من نرفتم. اما همسر جان برایم تعریف کرد که تریلیها چند دفعه در خاک نرم گیر کرده بودند و جرثقیل نتوانسته درشان بیاورد. در نتیجه از بولدوزر کمک گرفته اند. تریلی دوم هم که کلا از سنگینی در نیامده، با بولدوزر بارش را خالی کرده اند تا سبک شده با مصیبت خودش را هم درآورده اند. خلاصه این دو روز خودش داستانی بود. تا همسر جان بیاید من ناهار خورده بودم.
از بس برای جابه جایی پول به بانک رفته ایم ما را خوب می شناسند. از نیمه های شب باران شروع شده. اما مجبور بودم خرید هم بکنم. فردا شب پسری و مامان و بابا می آیند.
از خستگی و سرما تازه زیر لحاف خوابیده بودیم‌که دهیار زنگ زد:اینجا وقت باران‌کسی خانه‌نمیماند. میایم دنبالتان. رفتیم بومگردی برادرش. متاسفانه امسال به دلیل اعتراضات و بعد عزادار شدن مردم تقریبا هیچ گردشگری وجود ندارد. همه سفرهایشان را کنسل کرده اند.
آنجا از سرما آتش کوچکی روشن کرده بودند و زیرش سیب زمینی گذاشتند. چای و قهوه و تخمه هم به راه بود. گپ زدیم. بچه ها کمی رقصیدند. بعد اینقدر سرد شد که دیگر نمیشد تحمل کرد. رفتیم منزل خواهر جان. آش رشته و نان خمیری. شام بسیار عالی بود. ‌
بگویم که نان خمیری یک‌مدل نان سرخ شده است تقریبا شبیه پیراشکی که با عسل یا شیره خرما خورده می شود.

عروسی

پنجشنبه عصر مادر دهیار تماس گرفتند که بپرسند عروسی میروم؟ بله که میروم. عاشق مراسم سنتی هستم. دلم می خواهد ببینم هر مراسمی را چجور برگزار می کنند. قرار شد ساعت ۱۰ و نیم بیایند دنبالم. مجلس زنانه است. من کت و شلوار پوشیدم. لباس مجلسی محلی که ندارم.
خواهر جان آمدند دنبالم. خانه داماد نزدیک منزل ماست. پیاده رفتیم. دو کوچه بالاتر بود.
خانه های اینجا تقریبا یک ترکیب مشترک دارند. یک چیزی مثل اندرونی و بیرونی حدودا.
بیست سال پیش زلزله ی سنگینی آمده و روستای قدیم تقریبا خراب شده. مردم نزدیک به دو سال در چادر در منطقه ای زندگی می کردند که الان پروژه ما آنجا در حال اجراست. دولت این قسمت را برای روستای جدید در واقع شهرک در نظر گرفته، یک سری خانه های شبیه هم با دو اتاق خواب می سازد. ‌حالا خیلی از خانه ها در انتهای حیاط دو یا سه اتاق ساخته اند. دقیقا نمیدانم چه استفاده ای دارد. شاید پذیرایی مرد یا پسر خانه از مهمانانش.
ترکیب خانه داماد هم همینجور بود. دو اتاق در کنار در ورودی حیاط با یک اتاق در پشت آنها احتمالا به عنوان انبار. یک حیاط بزرگ و بعد خانه اصلی که نشیمن ال مانند با فکر کنم سه اتاق خواب و آشپزخانه در پشت اتاقها. در حیاط فرش انداخته بودند. نشیمن هم با سه فرش کرم رنگ نقش برجسته و البته ماشینی پوشانده شده بود. خانمها دور تا دور اتاق نشسته بودند. هر خانمی که جدید می آمد دور تا دور اتاق می چرخید و با همه دست می داد. همه همینطور نشسته بودند و مثل ما به احترام فرد جدید بلند نمی شدند. برایم دو چیز قابل توجه بود، اول اینکه همه‌خانمها لباسهای رنگارنگ به تن داشتند . حتی چادرهایشان رنگی و پولکی بود. دوم اینکه با وجود اینکه همه خانم بودند اما هیچ کس بی حجاب نشد و همه چادرهایشان سرشان بود. بیش از یک ساعت نشسته بودیم. گروه گروه با هم صحبت می کردند. من تنها غریبه بودم. چشمشان که به چشم من می افتاد لبخند میزدند. بعد با قهوه و تافی پذیرایی کردند. همینقدر ساده و بی ریا. خلاصه کم کم به حیاط رفتند و دست می زدند. یادم رفت بگویم از آنجایی که مادر دهیار مامای روستاست برای همه بسیار قابل احترام است. گفتند پدر داماد دارد می رقصد. رفتیم تماشا. پدر داماد چه رقصی می کرد. رقص جزیرتی که شانه ها و پایین تنه را هم زمان می لرزانند.‌ رقصِ پای خودش را دارد. عمه داماد هم با برادرش می رقصید. عمه خانم از دور به من تعارف رقص زد. با لبخند تشکر کردم. بعد از کمی رقص و پایکوبی چند جوان فامیل، هدایایی که برای عروس بود را آوردند و به مهمانها نشان دادند. یک موبایل، یک‌گردنبند، یک جفت ساعت و حلقه ها. بعد هم پیاده به سمت منزل عروس رفتیم.‌ خانه عروس دو برابر خانه داماد بود. تمام حیاط را فرش کرده بودندبالای حیاط را با برزنت پوشانده بودند برای باران احتمالی و چراغانی شده بود. خانمها کیپ تا کیپ نشسته بودند و گپ میزدند. به جرات بگویم ۳۰۰ نفری بودند. دختر بچه بانمکی با مادرش تقریبا در آغوش من نشسته بود. موهای بلند و مشکی با چشمانی درشت و مژگان بلند و پرپشت داشت. لپش را به آرامی کندم و اسمش را پرسیدم: مها شاید با این املا:محا، درست نمیدانم. بعد چند خانم وارد شدند. جمعیت هیجان زده شدند. خانمها خواننده بودند. طبل یا دهل آمد وسط و جوانها خانمها را دوره کردند و دست میزدند و می رقصیدند و می خواندند. جالب بود که خانم خواننده سن و سالش بالا بود.
بعد نخود پخته و چای کرک پذیرایی ساده مهمانی بود. و حالا نوبت آمدن عروس و داماد بود. داماد حدود بیست ساله قد بلند و باریک، عروس حدود ۱۷ سال و بلند و باریک. انگار هردو از سوراخ سوزن رد شده بودند بس که لاغر بودند. دو عکاس خانم عکس می گرفتند. اما فجیع بود واقعا. ژستهای به قول معروف آب دوغ خیاری. چند بار عزم کردم بلند شوم بروم چند ژست خوب یادشان بدهم. باز جلوی خودم را گرفتم. حتی موقع حلقه دست کردن هم بلد نبودند ژست قشنگ بگیرند. داماد دست دخترک را جوری گرفته بود انگار می خواهد کلید در قفل در بیندازد. در دل کلی خندیدم. خلاصه که داماد بیرون رفت و دخترها کمی رقصیدند. یک دفعه دیدم چیزی روی سرم فرود آمد. یک بسته چوب شور. خانواده عروس و شاید داماد بسته بسته خوراکی و وسیله را بین مردم می انداختند. از بیسکوت و چوب شور و لواشک گرفته تا تل سر و توپ کوچک و فرفره، خیلی جالب بود. مردم اکثرا کیسه و پاکت به همراه داشتند تا هدایا را جمع کنند و ببرند. خیلی بامزه بود کلی خندیدیم.
دیگر ساعت حدود دو بعد از نیمه شب بود که برگشتیم به خانه. می گفتند بعضی عروسیها تا شش صبح ادامه دارد. خوش گذشت. خیلی خوب بود.

روزمرگی


فعلا که روزگار می گذرد. خوراک درست کن و به کارهای روزمره رسیدگی کن.
گودبرداری زمین هم که کماکان ادامه دارد. خدا حفظشان کند اینقدر سر صبر کار می کنند که نگو. به قولی دست شیرازیها را از پشت بسته اند. هوای به این خوبی که گاهی واقعا در طول روز هم سرد هست این پدر آمرزیدگان شبها کار می کنند. نمیدانم چشمهایشان چگونه می بیند. البته بماند که این بیل مکانیکی هم ساختاری عجیب دارد. پنجاه و هشت عدد شلنگ دارد که خدا خیرشان بدهد ضمن کار به ترتیب پاره می شوند! آخر هم که زنجیر چرخش پاره شد که با کلی هزینه جوش دادند ولی آخر کار دوباره پاره شد. ولی به هر حال بعد از پنج روز تاخیر! کار تمام شد.
مهندس راه که دارد جاده اصلی فرودگاه را می سازد که اتوبان شود گفته خاک منطقه پوش و پوک است. راست می گوید خاک کشاورزی خوبی است. اما برای ساخت و ساز خیلی نرم است و باید روی آن کار شود. مهندس ناظر هم با ایشان هم نظر است. انگار باید مقدار دیگری کنده شود و بعد شفته بریزند. شفته، مخلوط آهک با مواد دیگر است زیر اسکلت بندی میریزند که کف زمین محکم شود. دیگر در این حد اطلاع دارم! البته خوب است که امیدوارم مانع ورود مورچه به داخل ساختمان شود. زمین مورچه های بزرگ دارد. لانه هایشان را چند جا دیده ام.
چهارشنبه خانواده دهیار را وعده شام گرفتیم. نگفتم که برای خرید باید به شهر نزدیک روستا برویم. تقریبا یک ربع ساعت با ماشین فاصله است. یک مغازه میوه فروشی هست که دودفعه از او خرید کرده ایم. جنسهایش خوب است. فهمیدم دو تا شریک هستند که یکی شیرازی هست. سر به سرش گذاشتم که همشهری هستیم و باید تخفیف بدهی و از این حرفها. اما در ذهنم این مطلب موج میزند که مردم برای یک لقمه نان باید ترک دیار و خانواده کنند. حالا مثلا مهندس راه تبریزی است ولی تخصص دارد و صاحب شرکت راه سازی بزرگی است که همه شهرها میرود. انصافا هم ماهر است. لااقل در سطح سواد ما دارد خوب زیر سازی می کند. اما دیگر مثلا میوه فروشی و بقالی و فروش لوازم خانه در حد یک مغازه کوچک چرا باید محتاج این باشد که تو شهر و دیار خودت را بگذاری بروی جای دور که دو قران بیشتر عایدت شود. روزگار بدی است واقعا!
خلاصه که برای شام قورمه سبزی و جوجه بادمجان پختم. خوشمزه بودند. همه جا افتاده و بی کم و کاست! گپ و گفتی داشتیم، مخصوصا با دختر بزرگ دهیار که کلاس هفتم است با دنیایی آرزو. خوشم آمد بچه راحت می توانست خواست و آرزوهایش را به زبان بیاورد. چند راهنماییش کردیم که بتواند بهتر خود و علایقش را بشناسد. خوب است که در این منطقه یک‌دختر با این آرزوها باشد و بتواند بر زبان بیاورد. البته که مادرش هم دانشگاه رفته است. شب خوبی بود. در ضمن به یک عروسی دعوت شده ام!

بازگشت

دارم برمی گردم. داخل ترانزیت فرودگاه نشسته ام. چقدر زود گذشت. یک بوم و دو هوا شده ام. هم دلم اینجاست و هم آنجا. پسری تنگ در آغوشم‌گرفت، دلش تنگ می شود. همه دلتنگ می شویم.
مراسم چهلم را ساده و خودمانی برگزار کردیم. با این اوضاع و احوال حتی سالن را کنسل کردیم. مهمان هم دعوت نکردیم. ترسیدیم برای مردم اتفاقی جبران ناپذیر بیفتد.
از صبح بغض کردم. مدام روز آخر جلوی چشمانم بود. خواهری زنگ زد ۶ و ربع صبح بود. گفت: مامان نفس ندارد. یک آن احساس کردم نابود شدم، با وجود اینکه انتظارش را هر لحظه داشتیم. همسر جان طفلک از اضطراب می لرزید. وقتی رسیدیم اورژانس تایید کرده بود که تمام شده. همسر جان چند بار پرسید: واقعا تمام شده ؟ چی شده؟ درست بگو.
همه زار زدیم. همه آن روز جلوی چشمم بود. گریه کردم. چقدر دلم تنگ شده. سر مزار با خواهری همدیگر را بغل کردیم و گریستیم هر دو خیلی دلتنگیم. شاید من هم، هم اندازه او نمی دانم. ناهار داخل خانه خوردیم. پسری وقتی آمد بغض کرد. آدم نمیفهمد این بچه چقدر پر احساس است. ‌مردی شده، اما هنوز دلش کوچک است.
شب را ماندم. مامان ناراحت شد. همیشه ناراحت میشود جای دیگر بروم یا بمانم. می خواهد همیشه ور دل خودش باشم. صبح فسقلی خوشحال بود آنجا بودم. می گفت: اون گوشه چکار می کنی؟ خوابیدی؟ قربانش بشوم شده چشم و چراغ مان. انگار نیرویی تازه آورده به زندگی همه.
باز پرواز تاخیر دارد انگار. آرزو به دل ماندیم یک دفعه دقیق و سر وقت پرواز کند. همسر جان منتظر است. خوب است مسیر فرودگاه تا خانه کم است.
سوار هواپیما شدیم. جالب است، من را بیزینس کلاس نشاندند.
تا الان ۴۰ دقیقه تاخیر، چقدر هم هوا سرد است.
وقتی رسیدیم خانه ساعت ۷ شده بود. خسته شدم واقعا. همسر جان خیلی دلتنگ بود. با شوخی گفتم خوب است گاهی بروم قدرم را بدانی. خانه تمیز و مرتب بود. ولی سرد است.

اولین روز مسافرت

صبح تا ۹ خوابیدم. البته پسری هم خواب بود. دیگر بیدارش کردم. مامان جانم زنگ زد برای صبحانه. چه بد است آدم یک بوم دو هوا بشود. دلم پیش همسر جان است اما خوشحالم که اینجا هستم. رفتم خانه عمه جان. خواهری و عمه خانم می گفتند چقدر جایت معلوم است. طفلکها انگار من چه می کردم. اما خوب احساس کردم نقطه اتکای خوبی بوده ام حتما که اینقدر دلتنگ شده اند. می دانم بد موقعی بود رفتنم. با این حال عزادار همه و اوضاع مملکتی. نمی دانم دیگر! به هر حال ما هم از جایی باید شروع می کردیم.
فردا مراسم چهلم است. از صبح میرم منزل خواهری که کمک دست باشم.
امشب به خواهرکم زنگ زدم. صدایم را که شنید بغض کرد. طفلک بچه چقدر نگران می شود. التماس می کرد نکند خود را به خطر بیندازید. گفتیم به هر کس می شناسی خبر بده که خوبیم. دو دقیقه بیشتر هم نمیشد حرف بزنیم. ارتباط قطع می شود. عجب اوضاع مزخرفی!

یک هفته بعد

دارم با هواپیما به تهران می روم. جمعه چهلم عمه عزیزم هست و نمیتوانستم نروم. دلم طاقت نمی آورد که نباشم. چقدر دلتنگش هستم. یاد تعریفهای اطرافیان افتادم که چقدر شبیه عمه جان هستم.
یک هفته ای می شود که ننوشته ام. هم خستگی و هم سردردهای دوسه روزه طاقتم را طاق کرده و وقتی برای نوشتن نمیگذاشت.
در این یک هفته چه اتفاقاتی که نیفتاده! یک هفته ای میشود که اینترنت قطع شده، پیامک هم قطع شده، تازه بعضی شبها تلفنها هم قطع می‌شدند. دلم نمیخواست چیزی از سیاست بنویسم، اما مجبورم چیزهایی را توضیح دهم، چون مرتبط با روزمرگیست.
از آنجاییکه اعتراضات خیلی شدت گرفت و دولت هم هیچ کار برای بهبود اقتصادی مردم نمیتواند انجام دهد، شهرها تقریبا تعطیل هستند. مغازه ها و فروشگاهها کار نمی کنند و عملا فقط کاسبان مواد غذایی باز هستند. آن هم، خوب نمیشود که مردم‌گرسنه بمانند.
امروز برای خرید یک دستگاه اسپیلیت با جایی صحبت کردیم. می گفت به ریال نمیتوانم قیمت بدهم، اصلا فروشگاه باز نیست. اما قیمت به ارز درهم معلوم است. خوب نمیشود که! الان درهم حدود چهل هزار تومان است. یعنی قیمت سر به فلک می کشد.
خلاصه نمیدانم‌چه می شود. هیچ‌کس نمیداند. حتی همین پرواز هم که انجام شد معجزه است. چند روز پیش فرودگاه اصلا تعطیل بود.
اما خوب ما خانه را چیدیم. تقریبا همه چیز جا افتاده. به جز تلویزیون‌که تا دیشب خوب بود اما یک دفعه سیگنال قطع شده. نمیدانم چه اشکالی پیش آمده.
اما خودم‌حال خوبی ندارم. درد شدید دارم که اینقدر مسکن‌خورده ام‌که فکر کنم کبدم منفجر می شود.
به همسر جان می گفتم که فکرش را بکن، من اصولا همه عمرم دارم درد می کشم. حالا یا سر درد است یا دل درد یا معده درد. یعنی یک روز خوش ندارم برای خودم.
از بس مسکن‌خورده ام چشمانم خمار شده. دلم‌چای می خواهد. یک‌چای گرم قند پهلو!
راستی یادم رفت بگویم. بالاخره ساخت و‌ساز آغاز شد. دیروز گود برداری ساختمان شروع شد. برای ساختن تیرچه هم سفارش دادیم. باید میل گردها بیایند که انگار به خاطر اعتصابات خبری نیست. خدا به خیر کند.

روز آخر همایش

امروز روز ارائه بود. همه باید در مورد بازدید میدانی دیروز گزارشی داده، راه‌حلهایی برای مشکلات پیشنهاد می دادند. فکر می کنم ششمین‌گروه بودیم که باید ارائه‌میدادیم. من اولین ارائه دهنده گروه بودم.یک عروسک انگشتی کوچک و کیف با پارچه سنتی از منتور عزیز گرفتم. شالم را تقریبا به سبک محلی بستم. بعد از اعلام محل بازدید گفتم که از الان من جیما هستم. کوچکترین دختر خانواده ای با پدری فرهیخته، مادری همراه، خواهرانی مبارز و برادرانی پشتیبان.... وادامه دادم در مورد لاک پشتها، در مورد مبارزات خواهرانم، و سپس در این مورد که الان ما تا حد زیادی پیروز شده ایم تا آنجا که من ( جیما ) می خواهم در انتخابات آینده شورای روستایی شرکت کنم و برای منصب دهیاری بجنگم. بعد هم گفتم الان شقایق هستم که بسیار خوشوقتم‌که با این خانواده آشنا شده ام و امیدوارم بتوانیم کارهای مثبتی در جهت بهبود حال زنان روستایی انجام دهیم و کاش که مسوولین هم با ما همکاری کنند.
فکر کنم ارائه جالبی بود چون همه سراپا گوش بودند و‌ صحبت نمی کردند. بعد همسر جان گزارشی در مورد ساخت و دیوار کشی در محدوده سایت تخمگذاری لاک پشتها داد که متاسفانه با استفاده از حریم ۶۰ متر ساحل و بی توجه به حریم ۱۵۰ متر منابع طبیعی نفراتی قصد ساخت و ساز دارند و اینکه سعی خواهد کرد با مسوولین از در حقوقی دربیاید و‌مانع ساخت شود.
در آخر هم دوست عزیز فعالمان جمع بندی از مشکلات روستا بویژه زنان ارائه داد. در کل خیلی خوب بود. دوستم گفت خیلی عالی بود. بعدتر همسر جان گفت که باور نکردنی هستم و چه قابلیتهایی داشتم که تا به حال رو‌نکردم. و البته نمیدانم صدایم بلند بود یا در دلم‌گفتم که وقتی در جاهایی اجازه پرواز نمیدهی خوب معلوم است قابلیتها را هم‌نمیبینی!!!!!
خلاصه اینکه به خودم افتخار کردم. ناهار خوردیم و عملا برنامه تمام شد

قصه زنان مبارز شیب دراز

بعد از سایت لاک پشتها به اسکله رفتیم. جایی که دو تن از پیشروترین زنان روستا مغازه کوچکی دارند و نان تُمُشی و تنقلات می فروشند. خانمی که منتور گروه ما بودند سالها پیش به کنار این عزیزان آمدند و آنها را برای مبارزاتشان یاری کردند. مبارزه برای لاک پشتها، مبارزه برای کسب و کار، مبارزه برای آزادی زنان از قید رسومات سخت روستایی و قومیتی.
حتی برای تحصیل چه سختیها کشیده اند. ‌رسم‌نبوده که دختران بیشتر از ابتدایی درس بخوانند. خواهر بزرگ خانواده اما می خواهد به کلاس بالاتر برود. پدری فرهیخته و شجاع به همراه مادری که مشوق دخترانش هست، هر زخمی را از سوی همسایگان خود می پذیرند تا دخترک به مدرسه راهنمایی در روستای دیگر برود. هر حرفی و توهینی که فکرش را کنید شنیدند. اما ادامه دادند تا جایی که، دیگر دختران روستا نیز همراه شدند.
برادر پیشنهاد می دهد برای گردشگران غذایی درست کنند. باز حرفها و توهینها! اما گوشها را بسته اند که نشنوند و ادامه دهند. باز دیگر خانواده ها جرات همراهی پیدا کردند. برای توسعه و فروش صنایع دستی، برای تبلیغات سایت لاک پشتها، حتی برای راهنمایی یا صحبت با گردشگرها، هر چیز کوچکی که شاید برای زندگی شهری پیش پا افتاده باشد برای دختران روستا یک معضل بزرگ است.
و اما خواهران فتاحی پیشرو در هر زمینه ای، برای پیشرفت خود، دیگر زنان و روستا، با شجاعت بسیار می جنگند.
متاسفانه هنوز هم آزارها ادامه دارد. دهیاری مبلغ بودجه دفتر صنایع دستی را تصاحب کرده و دفتر دهیاری را به ساختمان متعلق به زنان منتقل کرده است.
به خانه و اقامتگاه توریستی دخترها هم رفتیم. با هم صحبت کردیم. به آنها اطمینان دادیم تا جایی که از دستمان بر بیاید کمک می کنیم. کاش مسوولین همکاری کنند.

داستان شگفت انگیز لاک‌پشتها

امروز یک بازدید میدانی داشتیم. قرار شد به همراه دوست عزیزم که منتور گروه هست و همسر جان و یکی دیگر از دوستان که بسیار فعال، در زمینه محیط زیست تالابها به ویژه تالاب خشکیده و از دست رفته پریشان کار میکند، به محل تخمگذاری لاک پشتهای پوزه عقابی برویم. روستایی زیبا در کنار دریا.
به قسمتی از ساحل رفتیم‌که حدود یک ماه دیگر مامان لاک پشتها برای تخمگذاری می آیند. کفشهایمان را در آوردیم و در ساحل شنی حدود یک ساعتی قدم زدیم. سگ کوچکی دنبال ما آمده بود و ساحل را بو‌ می کرد و دنبال تخم لاک پشت می گشت. خیلی رویایی بود. دریا کمی خروشان، آب تا زیر پای ما می آمد و به دریا برمی گشت. در اینجا در واقع ما آبهای دریای عمان را می بینیم. روستایی با شیب بلند و بسیار زاویه دار از دریا که بهترین مکان برای تخمگذاریست چون آب از یک نقطه ای دیگر بالا نمی آید تا رطوبت به تخم لاک پشتها برسد و اینجوری تخمها در امان خواهند بود.
مسئله جالب توجه این است که تا حدود ۲۰ سال پیش مردم‌ بچه لاک پشتها را ندیده بودند. چون تخمها را برمی داشتند، آبپز می کردند و می خوردند. حدود ۲۰ سال پیش یکی از فعالان‌محیط زیست، آقای دکتر بیژن دره شوری، به جزیره می آید که در مورد لاک پشتها تحقیق کند، تصادفا دو راننده را میبیند که به‌کنار سایت کنونی لاک پشتها آمده و دٓم از خوردن نیمرو برای شام می زنند. دکتر کنجکاو شده، پرس و جو می کند و متوجه می شود ای دل غافل! روستاییان خبر ندارند با گنجینه در حال انقراض دریا دارند چکار می کنند! خلاصه که برای این‌دو نفر توضیح مفصلی می دهد و از آنها خواهش می کند که به جای خوردن تخم لاک پشت همراه دکتر بشوند و از زندگی لاک پشتها حفاظت کنند. این دو عزیز هم سفیر دکتر شده و مردم را جمع می کنند و صحبتها و خواهشها، تا جایی که زنان و در اصل مادران روستا با دیدن فیلم بچه لاک پشتها، دلشان به رحم آمده و عِرق مادرانه شان آنها را می دارد خانواده را از خوردن تخم لاک پشت منع کنند. مردم روستا هم بعد از آموزش یک سایت فنس کشی شده برای تخم لاک پشتها می سازند و در فصل تخمگذاری، تخمها را به این سایت منتقل می کنند و مراقب هستند تا بچه ها از تخم بیرون بیاند و راهی دریا شوند. آنقدر بودن در آن محل، زیبا و هیجان انگیز بود که انگار من هم از خانواده لاک پشتها هستم . راستی می دانید، این لاک پشتها تا جزایر اندونزی میروند و بر می گردند. در طول راه بزرگ می شوند. و باز سالها بعد برای تخمگذاری به اینجا برمی گردند. البته سایتهای تخمگذاری دیگری هم در طول دریای عمان و خلیج فارس وجود دارند. اما روستای زیبای شیب دراز یکی مهمترین سایتهای پرورش تخم لاک پشت است که به صورت خودجوش، روستاییان از این گنجینه جهانی مراقبت و حفاظت می کنند.
جالب بود . بعد از پیاده روی بین تمامی انگشتان پایم پر از شن شده بود. اما شب دلم‌نیامد پایم را بشویم فقط شنها را تکاندم. انگار اثر آب دریا روی پاهایم برایم امید بخش بود.

ادامه سخنرانیهای روز دوم همایش

این را یادم رفت بگویم که ابتدای جلسه رییس گردشگری صحبتهای کوتاهی کرد و تشکر کرد و بعد جلسه را ترک کرد. اصلا هم انگار نه انگار که ما را دیده.
بعد از ناهار معاون گردشگری منطقه آزاد سخنرانی مفصلی کرد. اینقدر زیبا صحبت کرد که همگی گفتیم به به چه خوب کارهای جزیره به خوبی دیگر پیش می رود. تا اینکه در زمان پرسش و پاسخ یکی از منتورها که خانمی بسیار باسواد و دلسوز هستند و من خوشحال هستم که با ایشان دوست شدم، در مورد کمکهای گروهشان در یکی از روستاها برای آموزش نگهداری لاک پشتها صحبت کردند و دست یاری بیشتر دراز کردند. آقای معاون پاسخی دادند که همگی جا خوردیم و پروژه ای اینقدر مهم و پرکار، که فقط دلسوزان طبیعت می توانند انجام دهند را پیش پا افتاده و بدرد نخور خواندند. اینقدر این مسئله برای همه سنگین آمد که دیگر کسی صحبتی نکرد. انگار همان لحظه فهمیدیم که باز هم از اینها آبی گرم نمیشود.
اما قابل توجه است که بگویم خانم رییس گردشگری بعد پایان جلسه چنان سلام و احوال پرسی غرایی با ما کرد که جا خوردیم.
خلاصه اینکه جلسه بسیار زیبا، پر از نکته های مثبت و عالی برگزار شد. ما که لذت بردیم.