روزمرگی
فعلا که روزگار می گذرد. خوراک درست کن و به کارهای روزمره رسیدگی کن.
گودبرداری زمین هم که کماکان ادامه دارد. خدا حفظشان کند اینقدر سر صبر کار می کنند که نگو. به قولی دست شیرازیها را از پشت بسته اند. هوای به این خوبی که گاهی واقعا در طول روز هم سرد هست این پدر آمرزیدگان شبها کار می کنند. نمیدانم چشمهایشان چگونه می بیند. البته بماند که این بیل مکانیکی هم ساختاری عجیب دارد. پنجاه و هشت عدد شلنگ دارد که خدا خیرشان بدهد ضمن کار به ترتیب پاره می شوند! آخر هم که زنجیر چرخش پاره شد که با کلی هزینه جوش دادند ولی آخر کار دوباره پاره شد. ولی به هر حال بعد از پنج روز تاخیر! کار تمام شد.
مهندس راه که دارد جاده اصلی فرودگاه را می سازد که اتوبان شود گفته خاک منطقه پوش و پوک است. راست می گوید خاک کشاورزی خوبی است. اما برای ساخت و ساز خیلی نرم است و باید روی آن کار شود. مهندس ناظر هم با ایشان هم نظر است. انگار باید مقدار دیگری کنده شود و بعد شفته بریزند. شفته، مخلوط آهک با مواد دیگر است زیر اسکلت بندی میریزند که کف زمین محکم شود. دیگر در این حد اطلاع دارم! البته خوب است که امیدوارم مانع ورود مورچه به داخل ساختمان شود. زمین مورچه های بزرگ دارد. لانه هایشان را چند جا دیده ام.
چهارشنبه خانواده دهیار را وعده شام گرفتیم. نگفتم که برای خرید باید به شهر نزدیک روستا برویم. تقریبا یک ربع ساعت با ماشین فاصله است. یک مغازه میوه فروشی هست که دودفعه از او خرید کرده ایم. جنسهایش خوب است. فهمیدم دو تا شریک هستند که یکی شیرازی هست. سر به سرش گذاشتم که همشهری هستیم و باید تخفیف بدهی و از این حرفها. اما در ذهنم این مطلب موج میزند که مردم برای یک لقمه نان باید ترک دیار و خانواده کنند. حالا مثلا مهندس راه تبریزی است ولی تخصص دارد و صاحب شرکت راه سازی بزرگی است که همه شهرها میرود. انصافا هم ماهر است. لااقل در سطح سواد ما دارد خوب زیر سازی می کند. اما دیگر مثلا میوه فروشی و بقالی و فروش لوازم خانه در حد یک مغازه کوچک چرا باید محتاج این باشد که تو شهر و دیار خودت را بگذاری بروی جای دور که دو قران بیشتر عایدت شود. روزگار بدی است واقعا!
خلاصه که برای شام قورمه سبزی و جوجه بادمجان پختم. خوشمزه بودند. همه جا افتاده و بی کم و کاست! گپ و گفتی داشتیم، مخصوصا با دختر بزرگ دهیار که کلاس هفتم است با دنیایی آرزو. خوشم آمد بچه راحت می توانست خواست و آرزوهایش را به زبان بیاورد. چند راهنماییش کردیم که بتواند بهتر خود و علایقش را بشناسد. خوب است که در این منطقه یکدختر با این آرزوها باشد و بتواند بر زبان بیاورد. البته که مادرش هم دانشگاه رفته است. شب خوبی بود. در ضمن به یک عروسی دعوت شده ام!