ورود مامان و بابا و پسری
بالاخره بعد از کلی تاخیر مامان و بابا و پسری رسیدن. چقدر دلتنگشان بودم. برای شام یک بشقاب قشنگ درست کردم، ماهی حلوای سرخ شده با دور چین. پسری خیلی خوشش آمد. شب هم روی مبل خوابید. مبل تختشو هست و حسابی پهن است. هوا از صبح سرد بود. رفتیم بخاری برقی خریدیم و از صبح در اتاق روشن کردیم که هوا بگیرد. آدم از سرما می لرزید.
دیدنیهای جزیره را که دیده بودند. در نتیجه بیشتر به خرید و گاهی لب دریا می گذرد. رفتیم روستای سَلَخ. کنار دریا آلاچیق گذاشته اند و یکپیاده رو برای گردش دارد. رفتیم تا لب دریا. دریا در جزر است، در نتیجه پسری کلی صدف پیدا کرد. مادر و پدر زود خسته می شوند و پا درد می گیرند. بمیرم برایشان، آدمنمی خواهد باور کند، ولی پیر شده اند دیگر. شام هم شاورمای شتر خوردیم. اینقدر همه چیز گران است که اندازه شاورما هم نصف شده. من و مادر که یک ساندویچ خوردیم و سیر شدیم. اما بقیه سیر نشدند. رفتیم یک رستوران دیگر، خدا حفظش کند پسری دوتا دیگر خورد! خدا را شکر اشتهایش خوب شده دوباره. چند وقت بود نمیتوانست درست خوراک بخورد. بعد رفتیم منزل دهیار برای دیدنی. واقعا دوستشان دارم. خیلی مهربان هستند. مخصوصا سه تا دخترها که واقعا دوست داشتنی هستند. برای صبحانه پس فردا دعوتمان کردند. چهار شنبه رفتیم بانک که حساب برای شرکت باز کنیم. بنده خدا رییس بانک خیلی محبت کرد. و کارمان را راه انداخت. بعد هم رفتیم درگهان کمی خرید کردیم.
نگفتم که در این فاصله کانکسی که خریده بودیم هم آمد سرِ زمین. همگی رفتیم و جا گذاری کردیم و جرثقیل کانکس را در جای معین گذاشت. راستش دلم می خواست کار با این جرثقیل را بلد بودم. بامزه است. زمین باید کمی گودتر شود. مهندس راه گفت انجامش میدهد. همسر جان عجله دارد همه چیز زودتر انجام شود.ولی خوب نمی شود دیگر. همهچیز بهنوبت باید انجام شود.
خلاصه که بعد رفتیم رستورانخوراک دریایی خوردیم. آدموقتی صورت حساب را می دهد خوراک به دلش نمی چسبد. چه اوضاعی شده. دیگر کم کم برای هر نفس هم باید پول هنگفت بدهیم.