آغاز پروژه
بالاخره آن روز فرا رسید. روزی که باید بار و بنه را می بستیم و راهی می شدیم. سه سال در فکر تدارکاتش بودیم. چقدر نقشه و شرکت در کلاس و تماسهای تلفنی و مجوز و..... چه و چه . و حالا باید میوه اش نه البته هنوز میوه نشده ، شکوفه اش را تماشا کنیم. هنوز واقعا نمیدانم تصمیم درستی هست یا نه! در این بازار اقتصادی اصلا می شود تمامش کنیم و شاهد بازگشایی و رشد و شکوفاییش باشیم یا نه! اما حالا که با این همه دل نگرانی که پشت سر گذاشته ام و راهی شده ام دیگر باید هر چه توان داریم را بگذاریم که تمام شود .
پسرک درست است که الان مردی شده ولی باز پسر خانه هست . چه می کند و چه می خورد و... همه دغدغه است دیگر ! خوب مامان هست اما باز نگرانم . مادرم دیگر. هم دلم تنگ می شود . هم پسرک دلش تنگ می شود. بچه‌می خواهد به روی خودش نیاورد، اما باز دیشب برنامه آمدن برای پنج روز را جور کرد. خوب یعنی دلتنگ می شود.
مامان و بابا را که دیگر نگو. هر چه باشد سنی از آنها گذشته. درست است که همیشه از پس کارهای خودشان برمی آیند، اما باز ما عصای دستشان بودیم دیگر. دلتنگی به کنار، می ترسم داروها و دکتر رفتنها را پشت گوش بیندازند.
اول قرار بود همه با هم برویم. خوب آنها هم در پروژه شریک هستند. ولی الان یا اینکه اول کار است و تکلیف خود ما هم معلوم نیست یا اصولا نمی خواهند بعدها هم بیایند، دیگر نمیدانم. دغدغه های دیگر هم هست خوب.
خواهری با آن دو تا فسقلی تنها می شود. عمه هم که رفت بیشتر تنها شده. درست است که دخترها همیشه کمک به حالش هستند و تنهایش نمی گذارند. اما بالاخره نگرانی که ول نمی کند. مخصوصا مشکل بزرگش که کاش زودتر کوچک و کوچکتر شود.
باور کنید مدتهاست خواب درستی ندارم. تصویر آخرین لحظه های عمه جانم که درست مثل یک اسکرین شات کوچک کنار میدان دیدم قرار گرفته. چه در خواب و چه در بیداری. قبلا نگرانی بود و حالا دلتنگی! طبیعتا نه اندازه خواهری ولی یک‌کم کمتر از او شاید دلتنگم. شاید هم مثل هم دلتنگیم، نمیدانم. حالا در هر صورت الان که در نیمه راه روی تختخواب هتل دراز کشیده ام و می نویسم. فردا باز چقدر باید برویم تا به مقصد برسیم. تازه آنجا نه اینکه به این راحتی باشد. وسایل باید بچینیم. حالا همایش هم هست. وای خدای من کارهای من تمام نمیشود.